خانه ی متروکه

בیگــَراز " میـم " مالـکیـَت استـِفـاבه نمیـکـُنـَم ...





                              شـَب بخــیرقـشـَنگـِش ...

نوشته شده در یکشنبه 1392/04/23ساعت 4:33 PM توسط RoYa.A| |

بـבرقـ ـ ـه اش کــטּ !


                      شایـב با בیگـ ـ ــری פֿـوشتـــر باشـב . . . !


              مـگـر. .

 

                         פֿـوشـحـالیش آرزویـ ـت نـبـوב؟؟!

نوشته شده در یکشنبه 1392/04/23ساعت 4:31 PM توسط RoYa.A| |

بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه . . .

 

محکم بغلت کنه . . .

 

بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . .

 

بعدآروم تو گوشت بگه:

.

.

.

«دیوونه من که باهاتم»

نوشته شده در یکشنبه 1392/04/23ساعت 4:30 PM توسط RoYa.A| |

رفتی؟؟؟؟

به سلامت...

من که خدانیستم که بگویم:

"صدبار اگر توبه شکستی بازآی"

آنکه رفت

به حرمت آنچه با خود برد

حق بازگشت ندارد

رفتنش مردانه نبود

لااقل مرد باش بازنگرد

خط زدن بر من پایان من نیست

آغاز بی لیاقتی توست....

نوشته شده در یکشنبه 1392/04/23ساعت 4:30 PM توسط RoYa.A| |

دلـــــم می خواهـــــد
زندگـــــى ام را مـــــوقت بدهم دست یکـــــ آدم دیـــــگر
بگویــــــــــم تـــــو بازى کـــــن
تا مـــــن برگـــــــــــــــــــــــــردم ...

نوشته شده در یکشنبه 1392/04/23ساعت 4:29 PM توسط RoYa.A| |

ایـטּ تـــو نیستے کـﮧ مــرآ از یآב بــرבے

ایـטּ منمـ کـﮧ بـﮧ یــــــآבمـ اجآزه نــمے בهــمـ

حــتے از نــزבیکے ذهــטּ تو عــبور کــنـב

صـحبــتـ از فـــرآموشے نیستــ

صـحبــتــ از لیــــآقــتـ اَستــ ...!

نوشته شده در یکشنبه 1392/04/23ساعت 4:29 PM توسط RoYa.A| |

بی معرفت!!

دارم در دریای اشک هایمـــــــــــ

غــرق مــی شومــــــــــ ..

بـــر نمیگــــــــردی؟

میــــــــترسم خاطراتت را فراموش کنم ..

نوشته شده در یکشنبه 1392/04/23ساعت 4:27 PM توسط RoYa.A| |

گفتنــــــد:

عيــــــنک سيـــــــــاهـــت را

بــــردار دنـــــــــــيا پــر از زيباييستــــــ

عيـــــنکــــ را برداشــــتمـ

وحـشتــــ کردمـــ از

هـــــــــياهـــوي رنـــگــــــها

عيـــــــــنکمــ را بدهيــــــد

ميــــــــــــــخواهمــ به دنــــــــــــياي

يکـــــــرنـــــگمــ پناه بـــــــــــرمــ ...

نوشته شده در یکشنبه 1392/04/23ساعت 1:24 PM توسط RoYa.A| |

نیستیم !
به دنیا می آییم
عکس ِ یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس ِ دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکس ِ یک نفره می گیریم ...
و بعد
دوباره باز

نیستیم ..

حسین پناهی

نوشته شده در پنجشنبه 1392/04/20ساعت 3:19 PM توسط RoYa.A| |

مُهم نیست!

که تـو با مـن چـه میکنـی

بیا ببیــن

"
بـَرای تـو"

من با خـودم چـه میکنـم

نوشته شده در شنبه 1392/03/25ساعت 9:27 PM توسط RoYa.A| |

تـــو بـرو …
مــــن هــمـــ بـرایـــِ اینـــکـــ ه راحـتـــ بــرویــــ میـــ گـویــمـــ:
” بــاشـد … بـــرو … خــیــالیـــ نیـــسـتـــ!!! ”
امـّــا
کیـــسـتـــ کــ ه نــدانــد…
بیــــ تـــو
تـــنـــهـا چیــــزیـــ کــ ه هـسـتـــ…
خیــــالِ تـــوستــــ…

نوشته شده در یکشنبه 1392/03/05ساعت 9:55 PM توسط RoYa.A| |


دوروبرم پر شـــــده از مردمانی که به ظاهر دوســـــت اند

اما جای خنجرهایشـــان پشت کمــــــرم هنوز تـــــــــــــیر میکشد!

نوشته شده در یکشنبه 1392/03/05ساعت 9:55 PM توسط RoYa.A| |

این روزها

خیلی وقت است مرده ام

دلم می خواهد ببارم کسی نپرسدچرا؟...

توچه میفهمی

این روزها ادای زنده ها را در میارم

تظاهر به شادی می کنم حرف میزنم مثل همه

اما...



بساط کرده ام

و تمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام

بی انصاف...

چانه نزن...

حسرت هایم به قیمت

عمرم تمام شده...

نوشته شده در یکشنبه 1392/03/05ساعت 9:50 PM توسط RoYa.A| |

سایه ها
انگار حرف می زنند
این روزها
سایه من ؛ همدم تنهایی ام شده است

نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/25ساعت 10:19 AM توسط RoYa.A| |

تمام می شود
تمام ناگفته های من
فقط چند نقطه چین باقی می ماند
تا حرف های سادگی هایم را
دوباره تکرار کنی

نوشته شده در چهارشنبه 1392/02/25ساعت 10:18 AM توسط RoYa.A| |

اخره کوچه ی زندگی بن بست است..

خدایا..

همینجا پیاده می شوم

نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21ساعت 9:24 PM توسط RoYa.A| |

باید خود را ببرم خانه

باید ببرم صورتش را بشوید

باید دراز بکشد

دلداریش بدهم که فکر نکند

بگویم که می گذرد

که غصه نخورد

باید خودم را ببرم بخوابد

من خسته است

نوشته شده در چهارشنبه 1391/01/23ساعت 9:27 PM توسط RoYa.A| |

حدود ۱سال بود که به وبم سر نزده بودم..اصلا کلا فراموشش کرده بودم..نمیدونم این ۲ ۳ روز چی شد که دوباره بهش سر زدم..وبلاگم هم مثل خودم تنها مونده..
نوشته شده در یکشنبه 1391/01/20ساعت 12:25 PM توسط RoYa.A| |

از همون لحظه که رفتی

روحم از تنم جدا شد

تو که تنها نمیمونی

منه تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار

اما دستامو رها کن

نوشته شده در دوشنبه 1389/10/13ساعت 11:10 AM توسط RoYa.A| |

از انسان ها غمی به دل نگیر زیرا خود نیز غمگین اند*با انکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند*پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند*
نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/26ساعت 3:3 PM توسط RoYa.A| |

طوری نیست اگه ادم واسه کسی که دوسش داره غرورشو از دست بده...! اما فاجعست که به خاطره غرورش کسی رو که دوست داره از دست بده...!

 

نوشته شده در چهارشنبه 1389/08/26ساعت 2:59 PM توسط RoYa.A| |

قرار تنهايي ما ، روز جدايي ، فردا بود
خلاصه فردا واسه ما شروع کل دردا بود
فردا قرار بود منو تو از هم ديگه جدا بشيم
فردا قرار بود همدم گريه بي صدا بشيم
از تو چه پنهون گل من ، من خيلي وقته بي توام
ديروز و فردا نداره ، برام چه سخته بي توام

يادش بخير ، قلب تو بود براي من سنگ صبور
مي خواستم عاشقت کنم ، هر جور شده حتي به زور
حالا که نيستي لااقل تسکين به قلب من بده
اون که نخواست پيشم باشي ، حالا کجاست صبرم بده
چه جوري باور بکنم رقيب من نازت کنه
شب ها کنارت بخوابه ، از خواب بيدارت کنه

يادته که زير بارون تو دعا کردي بميرم
منم قول دادم که ديگه عکستو بغل نگيرم
تو دعات گرفت و مردم اما عاشقم هنوزم
با همون يه قاب عکست ، مي گذرونم شب و روزم
لحظه هاي آخر تو مي ره از يادم به سختي
بدرقت اومدم اما دست تکون ندادي رفتي
يه دلخوشي دارم هنوز ، حالا که دارم مي ميرم
هر وقت که بارون بباره ، تو رو کنارم مي بينم
نگاه به چشم خيس من ، به عشق پاکم نکنيد
رفيق من رفته سفر ، چند روزي خاکم نکنيد

نوشته شده در یکشنبه 1389/08/23ساعت 8:11 PM توسط RoYa.A| |

یاد گرفتم که:

1. با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنياي احمقانه خويش خوشبخت زندگي کند

2. با وقيح جدل نکنم چون چيزي براي از دست دادن ندارد و روحم را تباه مي کند

3. از حسود دوري کنم چون حتي اگر دنيا را هم به او تقديم کنم باز هم از من بيزار خواهد بود

4. تنهايي را به بودن در جمعي که به آن تعلق ندارم ترجيح دهم

نوشته شده در شنبه 1389/08/22ساعت 10:23 PM توسط RoYa.A| |

دوستای گلم ببخشید که نتونستم واستون اپ جدید بزارم.اخه همون طور که میدونید فصل مدرسست و گرفتاره امتحان و درس و... هستمایشالا اگر تونسم میام و چیز میز میزارم که حالشو ببرید قربونه همتونبابای
نوشته شده در سه شنبه 1389/08/18ساعت 7:56 PM توسط RoYa.A| |

نوشته شده در دوشنبه 1389/05/25ساعت 4:48 PM توسط RoYa.A| |

شــــک نکــــטּ  . . .


                   " آینــــבه اے " פֿـواهـــم ساפֿـت کـﮧ ,


              " گذشتـــﮧ اҐ " جلویــــش زانـُــــــو بزنـــב  . . .


            قـــرار نیـــســـت مـــטּ هـــمــ  בلِـﮧ کس בیـــگرے را بســــوزانـمــ . . .


            برعـــــکــــس کســــے را کـﮧ وارב زنــבگیــمــ میـشــــوב ,


                 آنـــقــבر פֿـوشبــ♥ـפֿـت مے کنــــمــ کــــﮧ ,


                 بـﮧ هـــر روزے کـﮧ جــاے "  او  " نیـستـے
 

 بـﮧ פֿـوבت " لعنـــتـــ "بفـــرستـے . . .
نوشته شده در سه شنبه 1389/05/12ساعت 4:50 PM توسط RoYa.A| |

تـو میـرَوے وَ اینـْـهـآ میــمــانـَنـْב


          تــآ اَبـَـב یـِـکـْـ بــُغـْـضــِ لـَـعْــنـَــتــے


       یـِـکـْــ آهْـ و یـــِـکـْـ سـُـوآلـِـ بـے جـَـوآبـْــ :


                 هـَـنــوزْ گـآهــے בِلـَـتـْـ بـَـرآیـَـمـْـ تــَـنـْـگـْـ مـیـشَــوَב؟
نوشته شده در پنجشنبه 1389/04/24ساعت 4:35 PM توسط RoYa.A| |

دلم تنگ است! دلم اندازه حجم قفس تنگ است....سکوت از کوچه لبریز است....صدایم خیس بارانی است.....نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
نوشته شده در دوشنبه 1389/04/21ساعت 5:41 PM توسط RoYa.A| |

می گویند :
هیچ وقت نمی دانید چی دارید
تا زمانی که از دستش بدهید.

ولی واقعیت چیز دیگریست :

دقیقا می دانستید چی داشتید،
فقط فکر می کردید هیچ وقت از دستش نخواهید داد.

نوشته شده در پنجشنبه 1389/04/17ساعت 2:4 PM توسط RoYa.A| |

دوست دارم که یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن...من باشم تو باشی...کفه اتاق سنگ باشه سنگه سفید...تو منو بغل کنی که سردم نشه...که نلرزم...تو دستتو دوره کمرم حلقه کردی...بهت میگم چشماتو میبندی؟ میگی اره...میگم در گوشم قصه میگی؟میگی اره...بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...قصه ای که هیچ وقت تمام نمیشه...می خوام رگ بزنم...رگه دسته چپمو...یه حرکته سریع...یه بلندی...یه ضربه ی عمیق...تو که نمیدونی می خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...نمیدونی من تیغو از جیبم در میارم و میبرم...تو فواره ی خونو نمیبینی که میریزه رو سنگای سفید...نمیدونی که دستم می سوزه و لبمو گاز میگیرم که نگم اخ...رنگه قرمزه خون قشنگه حیف که چشمات بستست...تو می بینی سرد شدم...محکم تر بغلم کردی که گرم بشم...می بینی نا منظم نفس می کشم...تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفت...هرچی محکم تر بغلم می کنی من سردتر می شم...دیگه نفس نمی کشم...چشماتو باز می کنی میبینی مردم...می ترسیدم خودمو بکشم...از سرد شدن...از تنهایی مردن...وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...مردن خوب بود...گریه نکن دیگه اخه من نیستم که چشماتو بوس کنم بگم عزیزم گریه نکن...گریه نکن دیگه خوب...دله روح نازکه میشکنه...*
نوشته شده در شنبه 1389/02/18ساعت 0:10 AM توسط RoYa.A| |


Design By : Night Skin

كد ماوس